آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

اندر احوال این روزا

سلام به دوستان گلم. دلمان همی برایتان تنگ شده است...این روزهای ما همه همین طور برای خودش می گذرد. آلرژی و سخت دندان آوردن های علی و بیقراری های شبانه ش، آویسا و بزرگ شدنش و شیرین زبونی هاش و کشمکش های بین خواهر و برادر، خانه و آشپزی و اداره و همسر همه ش شده دل مشغولی های این روزهای بنده. آخر هفته پیش  رفتیم دیار شمال و سری به خانواده بند زدیم و البته هوا بارانی بود و دخترکمان از بازی با ماسه ها که در سر می پروراند باز ماند. پسرک هم که تازه راه رفتن شان شکل آدمیزادی گرفته است تجربه اولین بار کفش پوشیدن و قدم زدن در سبزه و سنگریزه ها برایش جالب بود. هر چند سفر کوتاهی بود ولی هوایی تازه نمودیم و دلی سبک کردی...
26 مهر 1394

شنبه4مهر94(اندکی از شیرین زبونی های دخترکمان)

                                        سلام به همه دوستان خودم. دلم خیلی براتون تنگ شده. گاهی دلمان می گیرد و تصمیم می گیریم سیری در فضای مجازی بنماییم و شاید اندکی از دغدغه ها کاسته شود اما چه کنیم که درگیری ها همیشه پیروز است. بگذریم... روزهایمان می گذرد گاه به خوشی، گاه به خستگی، گاه به بیماری...دخترکمان بزرگتر از همیشه شیرین زبان تر از همه وقت شده. گاه از مکالمه با او ناتوانم و برخی زمان نیز به وجد میایم . چه کنیم ... ...
4 مهر 1394

چهارشنبه1مهر94

این روزا آنقدر خسته و کم توانم که حوصله هیچ کاری ندارم. کارهای اداره، تلاطم رفتن به خونه با کارهای عجیب و غریب آویسا خانوم تو ماشین، خونه و کارهای خونه، آشپزی و نوپایی علی و کشمکش ها تمام انرژی من رو می گیره. اول مهر هم کلاس آویسا عوض شد هم علی . صبح علی با مربی جدیدش غریبی می کرد و مجبور شدم به مربی قبلی ش تحویل بدم. اول صبحی یه شوک بهم وارد شد و اومدم اداره. خیلی وقت ها دوست دارم بیام پست بزارم ولی درگیریها نمیزاره بر می گردم...     ...
1 مهر 1394
1